|
+ از خودم متنفرم . خودم را انگار نمی شناسم. و به این فکر می کنم که مابقی عمرم را با دروغ یا فراموشی می گذرانم. چیزی برای ستودن در خودم سراغ ندارم ! از خودم "متنفرم" ، این پررنگ ترین کلمه ای است که یک روز گذشته بارها از ذهنم گذشته ! + فکر می کنم حالا ، به جای این تصور که نمی توانم روزی برای دختری که شاید داشته باشم شبیه آن مادر خوبی که می تواند الگوی جوانی اش باشد ، بشوم و مثلا به او تنها بگویم : "به آتش دست نزند چون دستش را می سوزاند!"، می گویم بعد از آنکه انگشتش را روی آتش گرفت چه اتفاقی می افتد ، سوختن و بعد دستی که تا مدتها وبال گردنت است و جای سوختگی که تا سالها می ماند ، شاید جای زخم خودم را نشانش دادم.
شاید یک یا دو بار در ماه احساسات منفی تان آنقدر زیاد شود که یاد وبلاگ بی نوا کنید و بیایید چند خطی بنویسید و به همین راحتی حالتان بهتر شود . نمی شود که هر بار جلوی آینه ایستاد و چهره ی درب و داغان خود را دید و چه بسا نگاه غم بارمان چند تا جوش و لک هم پیدا کند آن وسط ، حالمان بدتر شود ! یا مثلا سیگاری آتش زد و چشم ها را تنگ کرد و به دود سیگارِ مذکور زل زد و به زمره ی سیگاری ها پیوست ! موسیقی هم که جواب نمی دهد ، مُردیم بس که آهنگ های امروزی را گوش کردیم با مضمون شکست عشقی که غمتان را مضاعف می کند یا توصیف دو عاشق که آنقدر خوشحالند که جز مرگ و جاودانه شدن چیزی نمی خواهند و شما را می کُشند از حس حسادتِ کاذب ! خوب ساده ترین راه ، روشن کردن کامپیوتر قراضه ی موجود در منزل و تایپ کردن چند خط و آپ کردن وبلاگ بی نام و نشان خودتان است .. و البته بدی اش تنها این می تواند باشد که تصور کنند موجود غم زده ای هستی و تمام زندگیت در این خطوط خلاصه می شود .. اصلا من نمیدانم ما چرا وقت خوشی مان که می شود نوشتنمان نمی آید ؟! البته ما ایرانی ها از دیرباز (چه قلمبه سلبمه حرف می زنم!) به خواندن و شنیدن روضه علاقه ی وافر داشتیم .. حالا امروزی اش شده خواندن و نوشتن وبلاگ (بلا نسبت بقیه).. به هر حال همیشه که نباید غم نامه های ائمه را خواند ! فکر کنم گوریل فهیم خودمان یک جمله نوشته بود که باید قاب خوشگل برایش پیدا کنم بچسبانم سر در وبلاگستان : که اینجا زباله دانی افکار و احساسات نویسنده است .. می تواند احساساتش را هر چند منفی اینجا تخلیه کند . (جمله اش دقیقا این نبود، این مفهومش بود !!) پی نوشت1 : نمی دانم "قراضه" را چه جوری می نویسند ، یک جا هم خواستم از کلمه ی "قزمیت" استفاده کنم چون املایش را بلد نبودم از خیرش گذشتم ، پیش تر هم از این مشکلات داشتم . املای این کلمه ها در کتاب های درسی مان نبود ، کار خیلی بدی می کردند که نوشتن صحیح این کلمات و حتی ناسزاهای مرسوم را یادمان نمی دادند! فکر روضه خوانیِ مدرنِ ما را نکردند! پی نوشت2 : اگر مدام از فتحه و کسره و ضمه برای حروف استفاده می کنم به دلیل هیجانِ یاد گرفتنش است !
چند سال بود دنبال مهرنوش می گشتم ، از شماره تلفن هایی که از 10_15 سال قبل از او داشتم تا پرس و جو از دوست های قدیمی ، اسمش را به هر شکلی که میشد در اورکات و 360 و فیس بوک سرچ کرده بودم .. شاعرانه ترین لحظه های نوجوانی ام هرچند کوتاه با او گذشته بود ، اولین شعرهایم را او خوانده بود .. چند روز قبل در فیس بوک پیدایش کردم ، خودش بود ، کمی شکسته شده بود اما نگاهش همان بود و دستهای ظریفش و لبخند محوش .. به عکسش زل زدم ، ادش نکرم !
لحظه های خوبی هست که دست هایش را گرفته ای و سپری شدنش را شاکری ، اما یک واقعیت همیشه گوشه ی ذهن و خواب هایت حضور دارد حقیقتی که بین حرفهایش این روزها استنتاج می شود و آن "لحظه ی پایان" است ! دلت می خواست قصه ات از آن دست داستان هایی میشد که تا روزهای پیری ادامه داشت ، همیشه می دانی این قصه همین روزها تمام می شود ، یک روز که حس می کنم حوالی پاییز یا زمستان باید باشد از راه می رسد ، دیالوگی غیر منطقی رد و بدل می شود و در حالی که سعی می کنی اشک هایت سرازیر نشوند برای اینکه غرورت را حفظ کنی از او می خواهی ترکت کند فکر می کنی برای او بهتر است که زندگی اش را سر و سامان بدهد! می دانی یک ساعت بعد همه ی لحظه های خوب نیست می شوند .. بعد مجبوری منتظر گذر زمان و معجزه ی فراموشی بنشینی! و بعد طعنه ای آنها که بیرون گود نشسته اند و همه چیز را با منطق خودشان حلاجی می کنند و انگشت اشاره شان را سمتت می گیرند که از اول هم هشدارشان را جدی نگرفته بودی و حقت می بایست همین باشد ! فکر می کنم این تراژدیِ بیست و هشت سالگی من باید باشد ، می شود امیدوار بود کمی دیرتر اتفاق بیفتد همین! ; فکر کردن به آن هم غمگینم می کند اما می دانید حتما، بعضی آدمها از اول نیامده بودند بمانند ، شاید سعی هم کرده باشند ... تقصیر آنها نیست ، سهم هم نیستید. زیاد قوی و تودار نیستم ، هر وقت این پایان زود هنگام یادم میاید سرد و غمگین می شوم ، شاید به این شکل خودم را تسلی می دهم یا ناخواسته می خواهم اینطوری قبل از رفتنش به روزگار آتی عادت کنم.
نمی دانم از چه کسی دقیقا اما عصبانیم ، همیشه آخرش ترجیح می دهم مقصر خودم باشم ! حتی آن موقع که خودم را کمی دورتر دیدم ، آنجا که زمان گذشته و من دستهایم را در جیب پالتوم کرده ام و در خیابان راه می روم ، همان خیابانی که منتهی به سینما و کافی شاپ ها و پارکهایی است که جوانها و میان سالها دست هم را گرفته اند و من نه در حال ترسیم آینده ام و نه مرور گذشته ، فقط راه می روم شاید برای اینکه هوای تازه تنفس کنم و کمی از دیوارها و پرده ها و مبلمان خانه دور شده باشم ! برایتان پیش آمده که احساس کنید ارزشتان بیش از آنچه بر شما گذشته بوده ؟! که دست از جنگیدن بردارید و زندگیتان را رها کنید تا حسابی به لجن کشیده شود !؟ که متنفر باشید از آن حرفهای کلیشه ای که با ترس هایت روبرو شو ، به موسیقی گوش کن ، آسمان و خورشید را دوست داشته باش ... ؟!
سالهاست سریالهای ایرانی اینگونه بوده اند : زنِ با حیا و درستکار ، نقش اول و مثبت فیلم ، تنها کسی که شایسته ی احترام است ، با مرد نامحرمِ مجرد سرد و خشن رفتار می کند ، درس خوان و معصوم ، چیز فهم ، خانم ، خانه دار ، فداکار و البته وفادار ، چه بسا خانم دکتر ، سر به زیر ( حتما یک صحنه از نماز خواندنش را هم نشان می دهند) ، همان دختری است که چادر سرش می کند . زنِ دزد و هرزه ، همانکه که پسر همسایه را اغفال کرد ، یا پولهای آقای رییس را بالا کشید ، یا شد زن دوم پدر سر به راه خانواده ، همان که در خیابان فحاشی کرد ، کوله پشتی دوشش بود آدامس هم می جوید ! ، همان که خدا و پیغمبر نمی شناسد ، مانتویی بود .
برای دلتنگی هم تاوان می پردازیم ممکن است یک لحظه باشد یا یک عمر
و از مزایای گذر عمر اینکه آرامتر می شوی .. که صبر و گذشت در تو بیشتر می شود ، وقتی کسی به تو بد کرد جای آنکه در ذهنت جمله ای را مرور کنی که دلت را خنک کند ، نگاهش می کنی و به این فکر می کنی همیشه برای جبران بدی وقت هست یا شاید اصلا گذر زمان او را مشمول بخشش کرد .. دستت را زیر چانه ات می گذاری و نگاهش می کنی ، شاید لبخندی بزنی! ، کیفت را بر میداری ، مثل روزهای قبل دور می شوی . اما اینکه تو را احمق فرض کنند دردش خیلی بیشتر از اینهاست ، گرچه تظاهر می کنی باور کرده ای و روزگار می گذرانی و حتی محبت می کنی ! اما این تنها کاسه ی صبر است که لبریز می شود ، آنوقت اگر بروی دلت نمی خواهد خاطره ای را به یاد بیاوری ، بازگشتن که پیشکش !
نمی دانم این ها باورهای دروغین اند یا دروغ هایی که تبدیل به باور شده اند!
حالا حس می کنم یک روز ، یک روز که هیچ شباهتی به روزهای خوب و بد گذشته ندارد ، زیر پاهایم خالی می شوند !
+ یادت باشد بهتر است آنهایی کنارت بمانند که دوستت دارند و آنهایی که دوستت دارند تو را برای همیشه می خواهند ، مابقی آرام و بی صدا راهشان را کج می کنند .. + پیشنهاد می کنم : دانلود کتابهای صوتی و سبوی کاشی + بعضی وقتها برای گندهایی که زده ای بی خیالی طی کن ! + تمام امروز یاد یک دوست نه چندان قدیمی بودم ، آدم عجیبی نبود اما بیش از حد
انرژی داشت ، از آن دست آدمها که در وهله ی اول بی اندازه مهربانند ، اما
بعد رفته رفته می فهمی سادگی شان در واقع تعریف تازه ای از زرنگ بودن است
.. غذاهایش اما عجیب بود ، هر جانوری را که می دید 2 تا تخم مرغ به آن می
زد و مقدار زیادی ادویه ، نتیجه اش میشد کوکوی آن جانور ! هر ورزش و ساز و هنری را هم که فکرش را بکنید امتحان کرده بود ، حتی اگر شده چند روز ! حس می کردی زبان چرب و نرمی دارد ، برای همه بیش از حدِ نیاز غش و ضعف می کرد ، همیشه همه جا بود .. آن هم از نوع پر رنگش ! طرفدار لباس های گل منگلی و موسیقی شاد و ورزش های پر تحرک بود !
از تغییر می ترسیم .. و وقتی اتفاق افتاد می بینیم آن اتفاق نبود که موجب ترس یا حذر می شد ! این "خودت" بودی ، اینکه حالا چه آدمی شده ای ! خودت را دیگر چطور تعریف می کنی .. تا روزی که زنده ای نمی دانی بعضی کارها درست اند یا نه ، بس که در جدال عقل و احساس ، عقلت فریاد می زند ، زیباییشان را هم نمی بینی..
حس می کنم برای بعضی بازیها کمی پیرم، مثل این بازگشتن های بی هوا به نوجوانی ! اینکه حال و روزت به تلفنی بند باشد! اینکه نگران کسی باشی که نمی دانی حقیقتا دوستت دارد یا نه .. گاهی چند قدم عقب می روی ، نه اینکه دلت نخواهدش ، برای اینکه از اینهمه احساسات گنگ خسته می شوی ، فکر می کنی تنها که بودی دست کم روزهایت ثبات داشت.
من برای گفتن " دوستت دارم" های با تردید پیر شده ام ، برای کلنجار رفتن با اینکه این جملات ناشی از احساس است یا شهوت .. من برای دلواپسی هام وقت دور شدن و کمرنگ شدن ، برای فال حافظ گرفتن های وقت دلتنگی پیر شده ام .. با این حال می دانم آنقدر عزیز بودی که همچنان آرزویم خوشحالی ات باشد . دیگر به اینکه مرتکب اشتباهی شده ام (؟) مقصرم یا نه ، باید ببخشم یا بخشیده شوم ، فکر نمی کنم ; فقط می خواهم تنها باشم .. اینجا روی تقویم روی میز تاریخ های مهم مربوط به "م" را علامت زده ام ، تا وقتی که این تاریخ ها هست یا آن گلهای روی میز ، دلم می گیرد ; مساله اینجاست تو باور نداری دوستت دارد ، او باور ندارد دوستش داری ! نمی دانم به این می گویند سوء تفاهم (؟) بدبینی (؟) یا غرور !
پر می شوم از زندگی. خدا را برای این ماه باید دوباره پرستید.
احساس می کنم شکسته ام .. چیزی در من خرد شده است ..
آنها که نمی آیند یا آمدن نکبتی شان را آنقدر کش نمی دهند که برایت تمام شوند ، از زمره مردمان نسبتا محترمی هستند که ول نمی گردند در کوچه پس کوچه های احساس دیگری.. پی نوشت : نمی دانم قبلا لینک این آهنگ را گذاشته بودم یا نه ، موسیقی فیلم "شب دهم" با صدای علیرضا قربانی ، شعر زیبایی داشت.
یادم
آمد آخرین باری که رمان ایرانی خوانده بودم 11 سال قبل بود . جماعت ذکور
که بعید می دانم پی این خزعبلات بوده باشند ، اما دخترهای 15 _ 16 ساله
زیاد اهل تخیلات و کتاب های درپیت بودند ، کتاب "بامداد خمار" را یادتان
هست حتما !! ترکانده بود ! ، چه بسا خود خدا هم دو سه دوری کتاب مذکور را
خوانده بود و اشک ریخته بود ! . زمان داستان _ تا آنجا که یادم هست _
مربوط می شود به اواخر دوره ی قاجار ، و قصه در مورد دختری پولدار بود که
عاشق پسرکی نجار می شود .. هر وقت که از مقابل نجاری اش می گذرد ، عطر خرده
های چوب دخترک کم سن و سال را زیر چادر و پوشیه اش ، آنچنان مدهوش می کرد
که جگر خواننده کباب می شد . آن زمان دبیرستانی مذهبی می رفتم ، باید چادر
سرمان می کردیم . بین راه مدرسه تا خانه یک نجاری درب و داغان بود ، برای
من اما در 15 سالگی و با آن چادر مشکی رد شدن از کنار آن نجاری مثل این بود
که کل داستان را برایم تداعی کنند ، برای چند ثانیه خودم را شخصیت اول قصه
حس می کردم .. بالاخره یک روز نجار را دیدم !! ، خدارحم کرد که پیرمردی زهواردرفته و کج و کوله بود ! ، وگرنه تخیلات نوجوانی کار دستمان میداد ! . پی نوشت : یکی از پست های قدیمی بود که کمی ویرایش شده.
فاجعه می تونه وقتی باشه که یکی فقط به دلیل "تنهایی" بیاد سراغت!
من گیج شده ام ، قرار بود مثل برادرم باشد ..
برایش دوست دختر پیدا کردم که بعد از تعطیلات هم را ببینند! چند روز دیگر تعطیلات تمام می شود ، باید بفرستمش با دختری که برایش در نظر گرفته ام سر قرار ، قرار بود مثل برادرم باشد .. نمی دانم بود یا نه ، آنقدر تفاوت بینمان بود که نمیشد حتی صرف تخیل جور دیگر فکر کرد .. اما به او عادت کرده بودم ، آدم در 26 سالگی عادت را با علاقه اشتباه نمی گیرد ، او هم همین طور است حتما! |
About
فروردین 1391 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
لنگ دراز |