|
دفترچه ی کوچکم را که نگاه می کردم ، چند کلمه در آن دیدم که تصمیم داشتم در موردشان بنویسم . مربوط به خیلی وقت پیش است . یک جا نوشته بودم " آدم فضایی" ، گمان می کنم مربوط به خبری بود که آن زمان شنیده بودم ، مبنی بر پیدا شدن یک آدم فضایی . نمی دانم چه چیز آن زمان از ذهنم گذشته بود .. اما الان که فکرش را می کنم می بینم برای من که استدلالم برای وجود خدا همین حد بود : " که بگذار خدا یک خیال باشد ، خیالی که آرامش می دهد برای من دوست داشتنی است .." حالا با وجود آدم فضایی ها تمام نظام فکری ام زیر رو می شود ! پوچ می شود ! اگر این خبر درست باشد یعنی " خدای خیالی من یک دروغ محض می شود با حرفهایی دروغین " ،آن وقت اینکه "انسان اشرف مخلوقات است " توهم که چه عرض کنم ، کشک است واقعا !
بعضی آدمها به زندگی ات می آیند و .. می روند . بعضی آدمها وارد زندگی ات می شوند و بیرون برو نیستند . بعضی دیگر اما ، هنوز نیامده ، می روند ! ... دو تای اول که تکلیفشان معلوم است ، آنها را یک بار چشیده ای . دسته ی سوم که ظاهرا کم آزارترینند ، پدرت را درمی آورند .. همیشه به این فکر می کنی که " اگر آمده بودند، چه طعمی داشتند " ! یک حسرت موهومی از آنها می سازی .
یک آهنگ مسخره دانلود کرده بودیم . یک آهنگ که شعر و ریتم نسبتا شادی داشت .. و با آن ، من با یکی از دخترها ، چند دقیقه ای که آتلیه خلوت بود رقصیدم . نیمه های شب .. خوابیده در تختم ، hands-free در گوشم .. دقیقه هاست که با همان آهنگ گریه می کنم ..
بعضی وقت ها همه جایتان می سوزد وقتی که او هیچ جایش نمی سوزد !
وقتی به تو فکر می کنم ، همان احساسی را دارم که " در معرض یک دروغ نگفته قرار می گیرم " . !
در غمگین ترین لحظات باید گریست .. و در لحظات غمگین ، باید نوشت ..
هرگز دلم نخواسته زمان به عقب بازگردد ، زمان که می گذرد ، تحمل بعضی چیزها در من می میرد !
همیشه فکر کرده ام ، خوشبختی من از یک " صبح " باید آغاز شود . که نور از پرده ی سپید حریر به صورتم بتابد ، برخیزم ، پنجره را باز کنم و یادم بیاید که امروز : اولین روز خوشبختی " یک زن " است ..
+ هر وقت می گم : "من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک ..." ، یه ندایی می شنوم که میگه : "بشین بابا ، جوگیر نشو !" + یه حسی ، بهتر بگویم توهمی ، در من به وجود آمده ، آن هم اینکه مدیر پروژه ی مذکورمان ، " داستان یک زن " را می خواند !
من را شایسته آن است که خاک انسان پی باشم تا انسان خاک پی
+ به قیمت سوتی های کوچک و بزرگی که می دهم ، خیلی چیزها یاد می گیرم !، یاد می گیرم کم حرف بودنم برخلاف نظر برخی ، خیرش بیش از زیانش است .. + مدتی است هوس آشپزی به سرم زده .. نه در حد 4 تا غذای فانتزی که سالی یک بار می پزم .. مثلا یک سوپ پدر مادر دار ! اصولا به انواع سوپ عشق می ورزم از طرفی استعداد خوبی در اختراع سالادهای جدید دارم ! حس می کنم در این 2 سال که دانشکده فنی تمام شد و وارد کلاس های معماری و بعد هم آن آتلیه ی مذکور شدم طبع زنانه ام شکوفا شده ! پی کلاس رقص و دستور آشپزی و آرایش فلان رنگ و غیره از زمانی رفتم که تنم به تن این هنری های ... خورد ! (یاد شهریار قنبری افتادم !) .. + از آقای فلانی متنفرم ، هر چه قدر به او کم محلی می کنم و از او انتقاد می کنم ، می گذارد به حساب اینکه : "اگر با من نبودش هیچ میلی .. چرا ظرف مرا بشکست لیلی " !!!!! + این روزها مادرم را یا با تلفن می بینم یا با سیگار یا اصلا نمی بینم ! + هنوز مطمئن نیستم اما احتمالا سال دیگر برای ارشد داخلی شرکت می کنم . البته این پروسه بیش از یک سال زمان می برد! (ممکن است مجبور شوم قبلش دوره هایی را بگذارنم ) فعلا همین را می دانم که هیچ چیز زندگی ام قابل پیش بینی نیست .
_ داستان یک زن ، قانون 1 : " سکوت " : در محیط کار، کم حرف تر از حالت عادی باشید . _ عاشقانه های یک زن ، قانون 1 : هرگز از وارد شدن یک مرد (زن ) جذاب ، در زندگی تان هیجان زده و برای از دست دادنش غمگین نشوید ! مثلش مانند رودخانه ی پر از ماهی است : اگر ماهی ای را از دست دادی هنوز رودخانه ای مقابلت است پر از ماهی های چاق تر ! در بدترین حالت باید کمی بیشتر صبر کنی ! (می دانم قانون رومانتیکی نبود اما آخر خوشبخت خواهید بود اگر باورش کنید ! ) _ عاشقانه های یک زن ، قانون 2 : اگر خواستید حوالی میدان ونک قرار بگذارید کمی از حالت کلیشه ای بیرون آمده و از خیر " قرارگاه عشاق " (چرم مشهد) بگذرید .. _ به ستایش می گویم 15 سالمان بود ، مهر ماه ، سال اول دبیرستان همکلاس شدیم .. حالا 25 سالمان تمام شده و دوستی مان 10 ساله ! .. دوستی 10 ساله اسم دهن پر کنی است انصافا . حتی اگر من و ستایش با هم تفاوت زیادی داشته باشیم (که داریم) اما حالی می کنیم با قدمت رابطه مان که دو رقمی شده ! _ در لیست وبلاگ های به روز شده ی بلاگفا ، اغلب بلاگرها مونث هستند .. دلیل خاصی دارد (؟) _ عاشقانه های یک زن 3 : گاهی باید سکوت کرد . گاهی باید فریادی را بلعید .. گاهی باید زندگی را بنشانی ، برایش از پلک هایی بگویی که هرگز برهم نیامده اند ... گاهی باید سکوت کرد .. و انتظار را منتظر گذاشت .. گاهی باید گذر کرد .. و نیم نگاهی هم خرج راه رفته نکرد ! _ 11 مهر . با خودم زمزمه می کردم : اتفاق خوبی بود برای یاد گرفتن این قبیل بازیها . _ 11 مهر . یک روز بعد از تولدم ، شنبه ، جشن تولد مختصری برایم گرفته بودند .. آن کلاه مسخره را سرم گذاشتند و مجبورم کردند چند بار شمع ها را فوت کنم .. زیر بار همه ی اینها رفتم جز اینکه اعتراف کنم آن لحظه چه آرزویی کردم ! _ 11 مهر . وقتی دکمه ی سند مبایل را زدم هنوز مطمئن نبودم کاری که کردم درست بوده یا نه .. فقط مدام با خودم تکرار می کنم " خیلی خوب .. اگر نمی توانی بشوی آن جمله ی آرمانی دوران جوانی ات :" وسیع باش و تنها .. سر به زیر و سخت." ، حداقل در مورد این مسائل با همه حرف نزن . جایی چیزی ننویس . فکری در موردش نکن. نه . نه متاسفم نه پشیمان ، حداقل حسرتش برایم نمی ماند ! دست کم اگر خوب هم بازی نکردم .. یاد گرفتم خیلی هم بد بازی نکنم ! _ سکوت می کنم آنچنان که درخت، هنگام رستن آنچنان که مرد، هنگامه ی رفتن قصه، هنگام نوشته شدن .. فراموش می کنم آهسته ، به سان مبتلا شدن عادت می کنم به بی رحمانه ، انتظار را کشتن ! " س ح ر "
+ چند سال قبل شعری در وبلاگی خواندم که ناخواسته اولین کامنت عمرم رو برای نویسنده ی وبلاگ گذاشتم . به کل از یاد برده ام چه بود، "دیر است گالیا.. " چنین چیزی بود به هر حال . داشتم ایمیل ها ی 4 سال قبل را نگاه می کردم و میلهایی که به او زده بودم ..چقدر عوض شده ام ! برخلاف 4 سال قبل الان هم صحبتی با او برایم هیچ جذابیتی ندارد شاید چون همه ی ابعاد وجودش را شناخته ام و بعد حرف تازه ای نبود و من ... من برای به اصطلاح پیچوندن این دوست دور و قدیمی دروغ های مصلحتی گفتم (!!!) از آنجایی که آدم خوش حافظه ای هم در دروغ گویی نیستم هیچ یاد ندارم که چه ها سرهم کردم . اما تنها چیزی که واقعا درک کردم این بود که چطور چندتا دروغ پیش پا افتاده یک دوستی را می کشد !! + وقتی مدام تلفنت را نگاه می کنی که زنگ نخورده باشد یا مسیج نیامده باشد ، وقتی گوشی ات را پشت در حمام هم می بری .. وقتی روزی چند بار میل باکست را چک می کنی : یا اسگل شدی یا عاشق ! + سال گذشته که برای کارآموزی رفته بودم یادمه اصلا فکرش رو هم نمی کردم یک سال بعد زیر نقشه ها اسم من هم ثبت بشه .. جهش خیلی خیلی کوچک اما شیرینی بود .
به گمانم اسم بلاگ را باید عوض می کردم . روزهایم را همه می دانند. خانواده .. کار .. دوستان ..قاعدتا اینها اصل زندگی و احساسات در حاشیه است ، برای من اما برعکس . اینجا فقط چیزهایی را می نویسم که مجالی برای گفتنشان به اطرافیان نمی ماند . اینجا عاشقانه هایم را می نویسم . و یا هر اتفاقی که احساسم را قلقلک می دهد . هر چیزی که مربوط به احساس زنانه ام می شود . در ثانی خرده توانایی من در همان احساسات را نوشتن است .
+ یک چیز را مطمئنم !، اینکه از آدمهای خیلی باهوش خوشم نمی آید ! + یعنی من استاد این هستم که بشوم یک دوست صمیمی و مورد علاقه برای معشوقه ی معشوقم ! + افسوسم برای روزهایی است که رفتند و من خواب آلود برایشان لوندی کردم ! خوب راستش لحظه های صورتی هم گاهی سلانه سلانه می گذرند ، مثل حضوری که روزهاست حوالی ذهنم پرسه می زند..
پنجشنبه ، 29 مرداد تعداد زیادی از همکلاسی ها نیامدند ، در دلم به معرفت همه شان بد و بیراه گفتم ! چهارشنبه ، 28 مرداد ، مدیر پروژه که خودش بیست و هفت سالش باید باشد و موجودی است نسبتا آروم و اغلب ساکت .. می ایستد مقابلم . می گوید : " خانم شما خیلی کم حرف و آروم هستید ، این رفتار برازنده ی خانم های سی و پنج ساله است نه بیست و چند ساله ! .. پسرهای بین 22 تا 30 جذب شما نمیشن .. خوب چون طرف با خودش فکر می کنه من با یه همچین دختر آرومی مثلا نمی تونم برم پارتی (!!) " راستش خیلی حوصله ی توضیح نداشتم .. بار اولش هم نبود که این قبیل حرفها را میزد ، از طرفی این قضیه ی آروم بودن ، همیشگی و متعلق به همه جا نیست و برایم مهم هم نبود او یا دیگر ذکور هم سن او چنین فکری در موردم کنند . واقعا مهم نبود . در نتیجه لبخندی زدم و برای تایید حرفش ادامه دادم : " دقیقا ! ، من با ذکور زیر پنج سال و بالای 55 سال ارتباط عاشقانه ای برقرار می کنم ! "
در راه برگشت به خونه ، بین همه ی آدمها با چهره ها و شخصیت های متفاوت ، در لحظاتی کوتاه تمام زندگی ام را مرور می کردم .. اینکه چه شد من به جایی رسیدم که رنج "از دست دادن " ، برایم شده مرهم " از دست دادن " بعدی ! و اینکه آدمهایی از زندگی ام عبور کرده اند که روزی قلبم با حسرت برای بودنشان می تپید ! و الان یادم می رود که گاهی یادشان کنم ! نه به این خاطر که من فراموش کار باشم ، به این دلیل که چاره ی دیگری نداری . برای زندگی کردن و برای گاهی لبخندی زدن ، باید عادت کرد ! . . صبرت تمام نمی شود . هیچ وقت . اگر دیوانه نشده باشی می توانی ادامه بدهی !! اما ابعادی از زندگی در تو می میرد ! و چیز دیگری در تو متبلور می شود .. چیزی که شبیه زندگی است .. که خودت ساختی .. و اینگونه تو آدمی می شوی که در خیالاتش زندگی می کند ! آنجا همه چیز همان است که آرزویش را دارد ..
* رفتم کمی به خودم برسم .( مثلا ). موهایم را کرد مثل آن شرلی .. ابروهایم را هم یکی را هشت و دیگری را کمانی برداشت ! لعبتی شدم برای خودم ! ** دو همکار جدید مدتی است آمده اند . یکی شان یک عدد آقا می باشد . بسیار سیاسی می باشد . بنده ی خدا اصلا دلنشین نمی باشد ! . دومی یک خانم می باشد . الحمدالله خوشگل نمی باشد . (از این نظر خیال زنهای حسودی چون من راحت می باشد !) *** حکایتم انصافا حکایت همان دیالوگ تکراری فیلم های ایرانی شده : " خسته ام .. خیلی خسته ام ! " ولی ته دلم به روزهای نه چندان دور دلبسته ام . روزی که فارغ از ترس هایم ، در همان خیابان .. همان که یک شب زمستانی با برادرم بیشترش را پیاده رفتیم ، راه می روم ... می خواهم یک شب پاییزی باشد . هوا سمت تاریکی برود و بارونی تیره ام را پوشیده باشم و ... موسیقی متن زندگی من جریان داشته باشد _ موسیقی ای در آن صدای ویولن کشداری غالب است .. _ ، عطری که دوست دارم ، زمینی که تازه باران خورده _بوی خاک نمناک _ ، دسته گلی که تک تک گلهایش را به رنگی که دوست دارم انتخاب کرده ام .. و بعد خیابانی است که در آن وقتی راه می روم انگار " شبهای روشن" را زندگی می کنم و بعد ...
خوب "م" اولین بوی فرند صمیمی سحر بود . هر چند هرگز این را جلوی او اعتراف نکرد و برایش از بوی فرندهای نداشته اش بلوف زد ! حالا پسرک فکر می کند سحر حسابی کار کشته شده .. کمی بعد از او تقاضای رابطه ی جنسی می کند ، تقاضای "م" رد می شود و دیگر اینکه توجهش جلب می شود به رابطه ی شدیدا صمیمی و به اصطلاح عاشقانه ی من و سحر ! یک روز دوست من را می نشاند مقابلش و به او میگوید : " بذار رک باشم من به این نتیجه رسیدم که تو و اون دوستت هم جنس _ باز هستید ! ، البته من می دونم که همه ی زنها تمایلات هم جنس _ گرایانه دارن ! و .... " و .. ؟ خوب هر چند هنوز آنها رابطه شان قطع نشده ولی همچنان "م" این شک را دارد که من و سحر هم جنس _ باز باشیم ! راستش ما هم بدمان نیامد به افکار منحرف پسرک دامن بزنیم .. هر وقت جلوی او با هم حرف می زنیم آنچنان لاو می ترکانیم که آب از لب و لوچه اش آویزان می شود و چشم هایش تنگ می شود و ذهنش به ناکجا آباد می رود !
تمام عاشقانه های من را خواندید ، به جز فصل زمستانش را . نمی شد فصل آخرش را نانوشته ببندم ! آخر هفته ی قبل، بله برون "ک" و نفیسه بود .. دقیقا یک هفته است که فصل تازه ای در من آغاز شده . از تمام فال های من اسمش حذف شد. گنگم . انگار آزاد شده ام !؟ . حس زنی بیوه را دارم . زنی که همسرش بعد از سه سال در کما بودن ، مرده ! _ قسمتی از شعر مسافر، با صدای احمد رضا احمدی . روزهای زیادی از نوجوانی من با "ابیات تنهایی" سهراب گذشت .. ( از اینجا می توانید دانلود کنید) _ بین خودم و خودم بماند . یکشنبه ی قبل بود . از آن اتفاق هایی بود که باید یک جا ثبت شوند . فعلا در حافظه ی درب و داغان من مانده .. هر وقت که خیرش معلوم شد برایتان می گویم . زمانش را یادم بماند کافی است .
بهار که می شود .. زندگی که جریان پیدا می کند . از لاک خودت بیرون می آیی . از دنیای مجازی فاصله می گیری . . . نه ، اینها بهانه است .. ! آمدم که با وبلاگستان خداحافظی کنم .. احساس می کنم برای شنیده شدن ، تمام شده ام ! .. اینجا من خیلی چیزها برای دلتنگ شدن دارم . پی نوشت : نمی دانم کی و کجا ، اما اگر روزی سر از وبلاگی درآوردم ، برای آنها که نشانی از آن ها دارم پیغام یا آدرس می گذارم .. مرسی که چند ماه با من بودید . با من که هیچ وقت یکجا نمانده ام !
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
لنگ دراز |